السيد الخميني
131
ديوان امام ( فارسى )
پير مغان عهدى كه بسته بودم با پير مىفروش * در سال قبل ؛ تازه نمودم دوباره دوش افسوس آيدم كه در اين فصل نوبهار * ياران ، تمام ، طرف گُلستان و من خموش من نيز با يكى دو گُلندام سيمتن * بيرون روم به جانب صحرا به عيش و نوش حيف است اين لطيفهء عُمر خداى داد * ضايع كُنم به دلق ريايىّ و ديگجوش دستى به دامن بُت مهطلعتى زنم * اكنون كه حاصلم نشد از شيخ خرقهپوش از قيل و قال مدرسهام حاصلى نشد * جز حرف دلخراش ، پس از آنهمه خروش حالى به كُنج ميكده با دلبرى لطيف * بنشينم و ببندم از اين خلق چشم و گوش ديگر حديث از لب « هندى » تو نشنوى * جُز صحبت صفاى مى و حرف مىفروش